![]() |
![]() |
|
|
خب دیگه اینم آخراشه!!!میریم یه جای دیگه...البته واسه همیشه...میمونم اونجا...هنوز نرفته دوس دارم اون جارو!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 8:47 PM توسط سحر |
|
|
یعنی درست شد بالاخره؟؟؟آآآآآخ جووووون
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 11:29 PM توسط سحر |
|
|
اقا دلم بد مدل گرفته...چیه؟می خوای بگی حسودم؟آره آقا جون حسودم n بارم گفتم در این موارد حسودم
دلم واسه خودم می سوزه!زیادی خودمو تحویل گرفتم!چرا فکر می کردم من جدا هستم از بقیه؟؟به چه مناسبت؟؟اگه از بقیه کمتر نباشم بیشتر نیستم جمع کن کاسه کوزه اتو سحر جون! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 0:19 AM توسط سحر |
|
|
دلم گرفته ای خدا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 11:5 PM توسط سحر |
|
|
چشمامو که می بندم نا خود آگاه یه لبخند کوچیک رو لبام می شینه به خاطر آرامشیه که دوباره وجودمو گرفته...همون جور که چشام بسته اس یاد یه خاطره می افتم و خنده ام میگیره ... بعضی وقت ها لازم نیست یه اتفاق خیلی خاصی بیفته تا اون لحظه برات به یه خاطره ی شیرین تبدیل بشه ... این به حس تو بستگی داره شاید اون لحظه معمولی تر از هر لحظه ای باشه ولی تو یه هویی احساساتت قلمبه می شه و واسه همین حتی اگه n سال دیگه هم یادش بیفتی واست دوست داشتنیه...منم جدیدا وقتی چشامو می بندم یاد اون خاطره میافتم و لبخند رو لبام میاد... شدیدا حوس قدم زدن تو بارون شدید رو کردم فکر کن بارونش مثل بارون کیش باشه که هر دونه اش وقتی می خوره تو سرت احساسش می کنی تازه بعضیاشم درد داره!!
ووایی یادش به خیر اون شب ساعت 11 کنار ساحل با اون بارون عجیب غریب با اون دونه های درشت فقط می دویدم تاریک ترین نقطه ی ساحل بود فقط آب سفید معلوم بود اون بارون بیش از 5 دقیقه طول نکشید ولی بعد اون منو اگه می چلوندن یه سطل آب ازم می تونستن تهیه کنن!!!! البته اون خاطره ی خاص نه بارون داشت نه دویدن نه ساحل. تو یه خیابون عادی بود یه زمان معمولی ولی...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:39 PM توسط سحر |
|
|
بالاخره طلسم کم کم داره شکسته میشه امروز رفتم چشم پزشکی خب واسه من یعنی نصف راه!(سخت ترین قسمت اش بود)ولی دکتر پوست نرفتم چون هر چی سعی کردم فراموش کنم بحثی رو که درموردش شد نتونستم!
جدیدا مثل خروس جنگی شدم همه با احتیاط از کنارم رد می شن که یه وقت بهونه دست من ندن.فردا عیده جالبه!!تنها حسی که ندارم شادیه!!!یه قسمت دلم (البته 99.9999% اش)دلتنگیه یه قسمت اش عصبانیت از بی ارزشیمه(!) یه قسمت ناراحته و...هر چی بین این حس های جور واجور گشتم چیزی حتی شبیه خوشحالی پیدا نکردم.کشته مرده ی این برنامه های محبوبه ام می خواد فردا صبح زود بره کوه این بشرم سر خوشه ها(البته نیست سعی می کنه باشه!).من که عمرا توان صبح زود بیدار شدن رو ندارم شبا از وقتی میرم تو تخت تا وقتی که خوابم ببره 3 ساعت طول می کشه یعنی یه چیزی حدود 5 اینا می خوابم که همون موقع مامانم پیداش می شه و ضبطمو خاموش می کنه و من بیدار میشم و میرم واسه نماز!خوشحالم که مامانم چند روزه نمیاد سراغ تخت من وگرنه باید یه توضیح جدی واسه خیس بودن بالشتم می دادم که عمرا تا وقتی خودم مطمئن نشم نمیخوام به مامانم کلمه ای حرف بزنم. از یه چیز شدیدا متنفرم اونم اینه که به این وضعیت عادت کنم و می دونم هیچ وقت این اتفاق نمی افته |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 11:35 PM توسط سحر |
|
|
نوا زنگ زد وقتی صداشو شنیدم نزدیک بود جیغ بزنم از خوشحالی...نرفتن ترکیه بیچاره ها ...یکی یکی کنسل کردن اون و بهارم دیدن دو تایی که حال نمی ده...بیچاره کلی حالش گرفته بود ولی من واقعا واسم یه نعمت بود که این جاس!!تک تک سلولام احساس تنهایی می کنه وقتی صدای نوا رو شنیدم احساس کردم درسته که نمی تونه حسمو عوض کنه ولی حداقل می تونم باش حرف بزنم از هر چیزی باش حرف زدم به جز دلیل واقعی ناراحتی ام ...ولی بازم خوب بود ...احساس کردم یه هویی منفجر شدم ...دیگه از این که جلوی مامانم تظاهر به خوب بودن کنم خسته شدم از اینکه اوضاع رو خوب جلوه بدم خسته شدم ...خیلی عذاب آوره که ندونی چی میشه یا چی شده ...نمی دونم باید چی کار کنم ...شاید نباید کاری بکنم...مخم کاملا هنگیده...آخه چرا من اینقد حساسم چرا باید برام اینقد مهم باشه چرا باید این قد دیوونه وار...کم کم دیگه می تونم خوابمو قبل خوابیدنم پیش بینی کنم چون تقریبا همشون یه مدل هستن و در مورد...و بیشتر از همه اینا این عذابم می ده که همه اینا یه طرفه اس!!
فردا می رم دکتر پوست...اه بی خیال به هرچیزی که فکر می کنم به یه چیز ختم می شه ...فردا صبح زود قبل بیرون رفتن می دوم 1 ساعت بعد میرم چشم پزشکی و بعد دکتر پوست و...نمی زارم این جوری دیوونه بشم ...باید صبور بشم و ...ولی نمی خوام عادت کنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:7 AM توسط سحر |
|
|
نمی دونم خوابم نمی بره از اون تخت لعنتی متنفرم نمی خوام کلا بخوابم دلم ultra تنگه!!فکر کنم تموم شد نمی دونم اصلا آسون نیست هر ثانیه اش برام مشکل تر می گذره...دوست دارم فقط بنویسم...ولی حتی نمی دونم از چی بنویسم چه جوری بنویسم...دلم گرفته ...از این سیستم آبغوره گیری خسته شدم ولی دست خودم نیست مثل اینکه وصل شده به یه اقیانوس که شیر بستنشم خرابه...الان نمی دونم وضعیتم چه جوریه کجای دنیام ولی می دونم هر جاش هستم حالم خوب نیست تنبیه خوبی نیست خدا...خدا باشه تحمل می کنم یعنی چاره ی دیگه ای جز تحمل ندارم پس چرا خودتو کنار کشیدی حداقل کمکم نمی کنی؟نمی دونم چرا وقتی اشکام رو صورتم پایین میاد پوستم می سوزه...کاشکی منم انعطاف داشتم...اصلا به من بگو تو چرا به من اجازه دادی؟؟؟منو ول کردی به امون کی؟؟؟مگه نمی گن فقط تو خدایی پس منو ول کردی که کی پشتم باشه؟؟هااا؟؟؟خجالت نمی کشی؟؟؟درسته خوب نیستم ولی اون قدام بد نیستم که تو با من این مدلی رفتار می کنی و اصلا انگار نه انگار که منم بنده اتم...خدا آخه چقد بهت امید داشته باشم؟؟؟؟چیه مثلا می خوای منو امتحان کنی ببینی کی بهت پشت می کنم؟؟؟نه آقا جون من مثل شما نیستم که این قد زود خدامو فراموش کنم برام سخت می گذره سخت میگیری ولی بهت پشت نمی کنم اینو بهت ثابت میکنم ...باشه خدا اعتراف می کنم تا این جای زندگی خیلی بهم حال دادی دمت گرم ولی جدیدا داری خیلی حال گیری می کنیا خودت حواست هست؟؟من که استدلال های تو رو نمی فهمم یعنی واقعا گیجم کردی البته تو هم ممکنه از رفتار من گیج شده باشی خب اینو بهت حق می دم چون خودمم تو کفم ولی بهت حق نمی دم منو یادت بره اینو بفهم خدا مگه تو همه بنده هاتو دوست نداری ببینم نکنه این وسط من exception بودم؟؟؟خدا این noise ها رو میندازی که داغ منو تازه کنی؟؟؟؟باشه...باشه خدا هر جور دوست داری عذابم بده ولی من بازم دوست دارم خدا
این شب بیداری دیوونه کننده اس!!بیچاره دیوونه ها اگه شبا بخوان بیدار بمونن که مالیخولیایی تر می شن...یادم باشه واسه هر مریضیم که احتمال شب زنده داریش می رفت قرص خواب تجویز کنم بدترین حالت ممکن بیدار موندن با درده حالا یا درد جسم یا روح!زیاد فرق چندانی نمی کنه تازه شاید درد جسمی یه جوری relieve بشه مثلا position عوض بشه ولی الان من اگه خودمو از سقف هم آویزون کنم تغییری تو این درد من ایجاد نمی شه!!مسکن روحی هم که پیدا نمیشه ... دست خودم نیست هر چی می خوام خودمو خر کنم بازم یادش می افتم و باز روز از نو...ووای پوستم در حال جلز ولز کردنه فکر کنم یه دست قرمز شده ...بسه بهتره برم حداقل درد این صورتو اگه می شه درست کنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 0:58 AM توسط سحر |
|
|
موقعیت جغرافیایی بدنم همون جایی که همیشه بوده یعنی می تونست متفاوت باشه ولی نیست این دفعه ترجیح دادن جایی نبرن منو به زور وگرنه این قد که آشفته ام مردم می گن دخترشون دیوونه شده...در نتیجه ترجیح دادن این چند روزو بمونیم سر خونه زندگی خودمون...ولی موقعیت روحیم نمی دونم کجاست فکر کنم شده یه روح سرگردان خبر ندارم کجاست شاید هم همین جاست ولی این قد آشفته اس که من تشخیص اش نمی دم !
این دو روز تنها چیزی که تو این ساختمون شنیده می شه صدای آهنگ های منه اون قد صداشو بلند می کنم که صدای دل خودمو نشنوم فکر کنم به زودی همسایه ها میان منو ترور کنن خب بیچاره ها حق دارن تصمیم کبری گرفته بودم که به هیچ وجه اجازه ندم که افسرده بشم صبح بیدار شدم صدای ضبط رو گذاشتم رو آخرین درجه اشو رفتم رو ترد میل 40 دقیقه فقط دویدم فکر می کردم بحث آدرنالین می تونه واسه جلوگیری از افسردگی مفید باشه ولی همون جوری که داشتم می دویدم تنها چیزی که نمی شنیدم اون آهنگا با اون صدای بلندشون بود و فقط خاطره هام برام دوره می شد نتیجه اش این بود که بعد 40 دقیقه دویدن نه تنها آدرنالین کاری نکرد بلکه دیوونه تر هم شده بودم!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 9:33 PM توسط سحر |
|
|
برام مثل یه شوک بود باورم نمیشد خودش باشه...فکر کردم اسمشو اشتباه دیدم یا خط رو خطه هر حدسی می زدم به جز این که این صدایی که داره این جوری سر من داد می زنه صدای اونه!!باورم نیشد ولی خودش بود...وقتی قطع کردم همون جوری تو تختم خشکم زده بود...اصلا تا 1 دقیقه حتی نتونستم از جام بلند بشم فقط اون دادا تو سرم می پیچید تو زندگیم هیچ وقت کسی سرم داد نزده بود بعد من اون موقع صدای فریاد کسی رو می شنیدم که اصلا عمرا فکر نمی کردم یه روز چنین کاری رو بکنه من اصلا برام قابل هضم نبود من اگه واقعا هم مقصر بودم اون اتفاق نباید می افتاد...حالت من اون موقع فقط یه کلمه بود ..منگ!
تو راه فقط هی برام اون 1 دقیقه حرف زدن که البته می شه گفت فریاد کشیدن تکرار می شد مثل اینکه یکی تو مخم نشسته و هی یه نوار رو دوباره از اول برام میزاره.وقتی درو باز کردم نمیدونم چی شد اون کارو کردم اصلا باورم نمی شد که من اون کارو کرده باشم...ولی دیگه خیلی دیر شده بود من درو بسته بودم باورم نمیشد من که اون قد ادعا می کردم تو عصبانیت رفتارم عوض نمی شه...یه لحظه خواستم برگردم ولی دوباره اون نوار لعنتی تو مخم play شد...!سریع برگشتم و رفتم... تموم روزو داشتم به کار خودم فکر می کردم دیگه اون فریادا از تو ذهنم پاک شده بود فقط اون صحنه ی افتضاح مرتب جلوی چشمم تکرار میشد...خسته شدم کاشکی می شد ذهنمو پاک کنم یا زمانو برگردونم عقب...اون دادا برام سنگین بود ولی رفتار خودم برام خرد کننده بود از خودم بیشتر انتظار داشتم...دوست دارم فقط بخوابم شاید یادم بره که چی کار کردم یا یادم بره که چی شنیدم...خدایا اون لحظه چی شد که من اون کارو کردم ناراحت بودم هنوزم هستم ولی اون رفتار مال من نبود ...این برام شده یه کابوس... 5 روز تعطیل دانشگاه ما که 16 آذرو هم تعطیل کرد...خدا رو شکر تو این گیرو دار حالو حوصله ی دانشگاه رفتن رو ندارم فری سر کلاس فهمید که اگه یه کم دیر بجنبه همه اشکام میریزه رو صورتم سریع پیشنهاد داد بریم آب بخوریم تا حالا کسی چنین پیشنهاد به موقعی به من نداده بود وقتی آب می خوردم حس می کردم که ذره ذره بغضم تو گلوم می ترکه و با اون آب پایین میره نمی دونم این چند روزو چی کار کنم اگه بخواد اوضاع همین جوری پیش بره می دونم دیوونه می شم چون تا الانم نصف راه رو طی کردم...ظرفیتم تکمیله از یه طرف ناراحت اون رفتارم از یه طرف از رفتار خودم در حال دیوونه شدنم از یه طرف دل...مخم داره out of order میشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 5:15 PM توسط سحر |
|
|
می دونستم صبرو تحملم کمه ولی نمی دونستم در این حد ...یعنی خدایی جوریم نبود که لای پر قو بزرگ شده باشم و اصلا سختی نبینم منم به اندازه ظرفیتم سختی دیدم شاید حالا واسه یه عده مدل سختی دیدن من خنده باشه ولی وقتی یادش می افتم هنوز حس می کنم که بالاخره واسه من سخت بوده حالا بقیه می خوان جک در نظر بگیرنش!!ولی الان واقعا کم آوردم آقا جون کی گفت من به دنیا بیام؟اها باید برم خر ایمان رو بگیرم بچه مگه نونت کم بود آبت کم بود که خواهر خواستی؟؟آخه تو به من بگو من چه گلی به سر تو زدم که می خواستی من باشم؟؟؟شاید اگه من نبودم وضع توهم بهتر بود!!یا حداقل من دیگه این جوری مجسمه حماقت نمی شدم...وای ایمان خدا بگم چی کارت نکنه که هر چی می کشم به خاطر اون خواسته ی بچگونه ی توه!!
آقا من تا حالا گفتم کم آوردم؟؟؟نمی دونم اگه نگفتمم حداقل می دونم یه مدته واقعا چنین حسی رو دارم و دیگه کم کم دارم به اون peak می رسم...وای یعنی یه وضعیت خنده ای دارم خدایی جوکه!البته واسه دیگران جوکه واسه خودم عذابه...خدایی خدا هم کم مایه نذاشت گذاشت من هر چی می خوام بلا سر دیگران بیارم و عین خیالم نباشه تا بالاخره این جا مچمو گرفت و داره حسابی حال گیری می کنه...یعنی هر چی مامان بابام امید و ایمان اطرافیان دوستام و... رو اذیت کردمو راحت می گذشتم حالا خدا کاری کرده که بالاخره منم یه بار یه چیز برام مهم بشه و حسابی عذابم بده...من نمی خوام غر بزنم پس سکوت می کنم نمی خوام بیش از این بگم که تو چه وضعیتی ام ...اه بی خیال اصلا |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 11:33 PM توسط سحر |
|
|
وقتی بچه بودیم خدا رو شکر نمی دونستیم تو چه جای بی قانون و بی درو پیکری زندگی می کنیم...وقتی دست چپ و راستمونو از هم تشخیص دادیم فهمیدیم که نه بابا همچونم تو بهشت زندگی نمی کنیم یه کم بیشتر از یه عالمه(!) آموزش و پرورش ساز خودشو می زنه که هیچ مدله نمی شه باش رقصید
دیگه کلی بزرگ شدیم واسه خودمون مثلا شدیم دانشجوی مملکت ... روز اول بهمون گفتن این جا پاسگاهه!گفتیم ااا چه جالب یه چیز دیگه فکر می کردیم....روز دوم گفتن همینه که هست این واحداتون می خوایین بخوایین نمی خوایین نخوایین!!گفتیم چشششششممم...روز سوم گفتن جو گیر نشین پزشکی دانشگاه تهران هستینا هیچی نیستین!!گفتیم عجب فکر می کردیم یه چیزی شدیم!....روز چهارم گفتن زوره همه جا پزشکی 7 ساله تموم می شه مال شما 7.5 چون دوست داریم حرفیه؟؟گفتیم نه بابا خواهش می کنیم اختیار ما دست شماس!....روز پنجم گفتن شما باشین موش آزمایشگاهی ما یه چند تا ایده تو مخمون مونده می ترسیم تلف بشه این استعدادامون نهفته بمونه گفتیم نگین تورو خدا جان ما فدای اون استعدادتون عمرمون که قابل شما رو نداره....روزهای بعد گفتن خب حالا که شما خوبین برین بیمارستان هر کورس حاضری از دکتر بگیرینا یادتون نره بعدم برین حالشو ببرین چیز یاد بگیرین گفتیم ااا بالاخره صبرمون جواب داد آقا ما رفتیم بیمارستان هلک هلک آقا پرستاری نبود که به ما گیر بده می گفتن شما آخه هنوززز زوده کجا اومدین جرا نامه ندادین چرا دعوت نامه ندادین چرا از قبل نگفتین چرا شما اصلا اینجایین...آقا دیگه سرتونو درد نمیارم این مملکت نه آموزش و پرورش درست داره نه دانشگاه نه بیمارستان نه کادر درست هیچی سر جای خودش نیست البته همینه که هست خلاصه این که همه جای ایران با این وضعیت سرای من است!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 7:42 PM توسط سحر |
|
|
بر عکس من مامانم مهره مار داره...نمی دونم واقعا همه جلوش خلع سلاح می شن ...بدون هیچ مقاومتی ...خوشم اومد مادر خانوم فکر نمی کردم از پس تیمسار مملکت هم به این سادگی بر بیایی!اگه این اتفاق هر روزی غیر از این روزا می افتاد از خوشحالی سکته می کردم ولی خب خدا می دونست کی اتفاق بیافته احتمالا خدا به زندگی کردن من علاقه مند شده...احتمالا خدا می گه آخه اگه این بنده ی دیوونه من رو زمین نباشه اون وقت من این بالا حوصله ام سر می ره کجای دنیا می تونم یه آدم با این همه خود درگیری و کلافگی پیدا کنم که بشینم بهش بخندم؟؟آره خدا جون شما بشین به وضع من بخند می خوای خودمم همراهیت کنم؟؟اه اه اه
من نمی دونم من فعلا خدا حرفی باهات ندارم خودت ببین و لذت ببر من بهتره سکوت کنم که بیش از این بهت خوش نگذره خدا نکنه که بگم من بد شانسم 3 تا خرس گنده می ریزن رو سرم که خجالت بکش زشته حیا کن توبه کن عفو بطلب دوباره نوای دون دون زنگ زد و مخ زنی که بریم ترکیه.آدم بی درد به این دوستای من می گن سر خوشان جامعه...ولی این دفعه شرایط اش جالب توجه بود قراره با آژانس پسر عموی یکی از بچه ها برن تازه کلی هم بیشتر شدن. یه 10 تایی شدن که 2 3 تاشون همون مدرسه هم آدم کلی باهاشون می خندید.ولی جالب ترین نکته اش زمانشه. آخر کورس قلب... یه روز بعد امتحان قلب... فکر کن... از این تاریخ محشر تر نمی شد و این دفعه احتمال موافقت بابام زیاده چون آژانس اش آشناه ولی خب حالا این دفعه من حس و حال اشو ندارم فکر کن چقد آدم حیف نون می تونه باشه که همه چی اش نا خواسته جور شده به جز حوصله اش.البته من اگه حوصله هم داشتم بازم ok نمیشد یعنی بازم نمی رفتم تنها...یادمه یه روز یه قولی دادم...ولی خب گویا من زیاد حرف می زنم نمی دونم...میگن!!!! بی خیال ترکیه اینو بچسب که من دیگه کم آوردم...بی خیال اینم حرفه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:10 PM توسط سحر |
|
|
پرنیان داره میاد دفعه آخری که اومد خیلی قشنگ به خاطر یه سری سوءتفاهم فقط یه بار همو دیدیم در صورتی که قبلا ما همیشه ۲۴ ساعته خونه هم بودیم البته ۹۹.۹۹٪ همیشه من خونه اونا بودم چون پرنیان و امید کاری جز گیس کشی نداشتند.خیلی خوشحالم که داره میاد البته هنوز ۱ ماه دیگه مونده بیاد...خوشحالیه اومدن پرنیان نمی تونه غم و کلافگی امو از بین ببره...حرصم میگیره از دست خودم.چرا نمی تونم اوضاع رو به حالت قبل بر گردونم ... تا حالا تو این ۲۱ سال چیزی برام اونقد اهمیت نداشت که بخوام براش تلاش کنم که به حالت قبل برگرده.احساس کسی برام مهم نبود ولی الان برای اولین بار دارم سعی می کنم که بتونم ولی هر بار دست از پا درازتر برمیگردم نمی دونم یا من بلد نیستم یا خواستن من مهم نیست.نمی دونم وقتی می بینم واقعا راهی نیست که نرفته باشم .ممکن هارو انجام دادم نا ممکن ها هم که اسم اشون روشه!
هر روز که از زمان دبیرستان می گذره مخ من rigidتر می شه!نمی دونم دیگه کم کم دارم به بودنش شک می کنم قبلا حداقل می تونستم حرف دلمو راحت بگم ولی الان حتی نوشتن حرف دلم هم برام سخت شده. دلم واسه صداش یه ذره شده بدون اغراق ولی...بی خیال قراره دیگه غر نزنم...فکر می کردم شبیه یه صدای دیگه اس ولی اشتباه بود صداش واسم تکه...بی خیال همیشه باید صبر کنم زمان بگذره فاطی و فری و زری بیچاره ها هر روز نا امید تر از روز قبل مسیر دانشگاه رو طی می کنن فاطی به خدا بی منظوره من بی گناهم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 10:39 PM توسط سحر |
|
|
خسته شدم بگم که از اون موقع هاس که دلم فلان چیزو می خواد ...اصلا خسته شدم بگم که خسته شدم!...چرا همیشه خسته؟؟مگه چی کار کردم؟؟بار زندگی رو دوشمه؟؟نه.خیلی درس می خوونم؟نه در حد معمول .در حد هر آدمی که مجبوره بخوونه!خیلی دنیا داره سخت می گذره برات؟؟خب نه این قد زندگیای سخت وجود داره که زندگی من در برابرش بازیه!پس چه مرگته؟افسرده ای؟؟نه آدم افسرده ای نیستم اینو خیلیا می تونن ثابت کنن.خب پس دیوونه ای؟؟نه...نمی دونم!
نمی دونم چمه..شایدم می دونم...فکر کنم هنوز بچه ام ...البته بچه بودم همه می گفتن چه دختر فهمیده ای چقد بیشتر از سن اش می فهمه ولی الان خودم درک می کنم که این صبر و توان یه دختر ۲۱ ساله نیست...گویا از همون بچگی در این مورد متوقف شدم ...کاملا لحظه ای شدم...تو ثانیه زندگی می کنم واسه همین تو هر ثانیه بر اساس اتفاقاتش احساساتم شکل می گیره...اصلا دلم توان صبر و تحمل رو نداره...کاشکی مامان یا بابام تحمل کردن و بهم یاد میدادن ... این کلمه ی ۳ بخشی معضل زندگی من شده ... هنوز شروع نکرده به آخرش می رسم البته دورش می زنم نه این که خودشو طی کنم!یاد گرفتم و عادت کردم که تو سختی و مشکل به جای اینکه با چشم باز برم سراغ مشکل و با صبر و تحمل حل اش کنم چشامو می بندمو گوشامو می گیرم تا صدای اون عقل و منطق بد بخت رو نفهمم.تو زندگیم تنها کاری که کردم پاک کردن مساله بوده به جای حل کردنش! همیشه مشکل ها حل کردنی نیستن یعنی گاهی دست من نیست ولی الان می خوام حداقل تا حدی که دست منه تلاش کنم حداقل اگه به نتیجه هم نرسیدم دلم خوشه که تلاشمو کردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:43 PM توسط سحر |
|
|
کی میگه گریه کردن بده؟؟من که الان دارم خودم تجربه می کنم دارم بهتون می گم خیلی ام خوبه...چیزی نشده ااااا!!!!واسه خواص درمانیشه!!!دیشب که داشتم دوباره گریه درمانی می کردم فکر کردم که خب حالا این هایپو تونه یا هیپوتون؟؟با این گریه درمانیم نمی دونم قراره هیپو ناترمی بگیرم یا هایپر ناترمی!!!ولی در هر صورت خوبه حداقل این جوری بالاخره منگ میشی و همون جوری خوابت می بره و دیگه نمی فهمی که چقد حالت بده...اما یه مشکل داره صبحا چشمت خیلی خوشگله...تیریپ جومونگیه!!
نمی دونم چرا خرس قطبی شدم ۴ شنبه ۳ تا امتحان دارم ولی اصلا عین خیالم نیست کاشکی می شد این دل بی صاحب رو پرت کنم بیرون تنگی اش داره دیوونه ام می کنه...آخه یکی نیست بگه احمق جون تا چه قدر حماقت که یه طرفه عزا گرفتی...ولش کن دلمم مثل من حالش خوب نیست امتحان امروزو ریدم تا حالا ...نه دروغ گفتم تو ۴ ترم اخیر من نمره ای به این گندی نگرفته بودم...ولی عین خیالم نیست...به درک...حالم خوب نیست و بدیش اینه که نمیتونم کاری بکنم.نمیدونم یعنی باید عادت کنم؟؟عمرا نمی تونم ...وای خداا چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:27 PM توسط سحر |
|
|
فردا امتحان کلیه دارم...ولی اصلا توان درس خووندن ندارم...خیلی دارم به خودم فشار میارم که بخوونم ولی نمی تونم فقط می خوابم...نمی دونم می خوام با این مدل درس خووندن به کجا برسم ولی دست خودم نیست توانم یه هویی ته کشید...نخووندم از رو گشادی نیست بر عکس الان اصلا حس گشادی ندارم یا حداقل نداشتم چند روز بود حسابی درس می خووندم که به برنامه ...برسم.ولی...امروز کلا اما ولی اگر شاید کاشکی هستم...نمی دونم اگه ناراحت نبودم خودم مثل همیشه بر خورد می کردم ولی دیشب اونقد ناراحت بودم و انتظار این مدل برخورد با ناراحتی و نداشتم...به قول دختر عمم ۱۰۰ سال اول اش سخته ولی می دونم واسه من برای همیشه سخته ...ولی مجبورم تحمل کنم این دفعه من نباید کاری بکنم اگه دست من بود شاید تا الان قضیه هم حل شده بود ولی حیف که واسه ات اهمیت نداشت وگر نه این جوری نمی شد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:18 PM توسط سحر |
|
|
نمی دونم تا حالا این حس و تجربه کردی یا نه!!یه موقع ای کاملا حالت خوبه و درست حسابی هم سرت شلوغه و فعالیت داری بعد یه هویی حس می کنی یه چیزی داره دلتو قلقلک میده...هم حس خوبیه هم حس بدیه!احساس می کنی حتما همون لحظه باید یه چیزی رو عوض کنی وگر نه دلت می ترکه!آخرشم خودت نمی فهمی چی بود...اصلا خوب بود یا بد بود...البت(!)فکر کنم بیشتر این حالتای یه آدم psychiatricـٍ!
ترجیح می دم آدما فیض اجباری داشتنو نمی تونسن دروغ بگن...چقد دنیا راحتتر می گذشت حداقل دیگه کلمه ای به اسم دروغ و شک وجود نداشت و دیگه لازم نبود خودتو واسه راست بودن حرفات جر بدی تا باورت کنن...چون کلا کلمه ای به اسم دروغ وجود نداشت...ولی عوض اش الان تو کلی با خودت حال کنی که دروغ نمی گم و واقعا هم نمی گی .ولی چه فایده. کی باور می کنه .هر کی هر جور که می خواد از حرفای تو نتیجه میگیره .یه خرده بهش اضافه می کنه یه کم کم می کنه و اون می شه واقعیت تو!!!حالا همینه که هست می خوای قبول کن می خوای قبول نکن در هر صورت همینهههههه!!! خوشحالم این کورس داره تموم می شه من به شخصه خسته شدم این قد فاطی از این ور به اون ور می دوه!!!فاطی دیگه نمیزارم پستیو قبول کنی ...تو بیش از حد مسئولیت پذیری ...تو این جامعه مسئولا باید گشادترین آدما باشن تو به درد مسئولیت نمی خوری!! کاشکی می تونستم هر چی تو دلمه رو بنویسم ولی جدیدا نمی دونم چرا حرفای دلم نمود خارجی نداره...هر جی دنبال یه حرف مناسب می گردم پیدا نمی کنم...الان این همه اراجیف نوشتم ولی آخرشم نتونستم اون چیزیو که می خوام بنویسم به جای خالی شدن پر شدم...اوصولا بعد هر شرح حال که از مریض می گیرن و ممکنه چند صفحه بشه آخرش یه list of problems می نویسن که خلاصه ی اصلیه و می تونه تو تشخیص کلیدی باشه...حالا مال من فقط یه جمله اس حالم گرفته بد جور از دست...هر چی هم خودمو می زنم به کوچه علی چپ علی راست میشه و من سر جام ام دوباره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:18 PM توسط سحر |
|
|
خدایا وقتی مریضا هر بار حرف اشونو عوض می کنن ما باید چی تو پرونده اشون بنویسیم ؟؟آخه اینا حتی سن اشونو کم می کنن .فکر می کنن اگه همه مشکل هاشونو بگن ما دیدمون بهشون عوض می شه!!!یا بعضیا هم که خودشون حدس می زنن این به مریضیشون ربط نداره و نمی گن بابا خب اگه خودت در این مورد می خوای تصمیم بگیری پس واسه چی اومدی دکتر عزیز من؟؟؟
آقا با این مریضا سر و کله زدن سخت ترین قسمت پزشکیه از تشخیص و هر چی که فکرشو بکنی سخت تره! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:3 PM توسط سحر |
|
|
بچه که بودم عاشق جاده بودم حاضر بودم هیچ وقت به مقصد نرسیم ...دوست داشتم اون عقب بین دو تا صندلی جلو وایسام و جاده رو نگاه کنم ...یه دستم دور گردن بابام باشه یه دستم پشت صندلی مامانم و بابام همین جوری قربون صدقه ام بره...و وظیفه ی من این بود که بعد هر جمله سوالی بابام بگه بله...!!عسل بابا؟بله؟جیگر بابا؟بله؟....
بزرگ تر که شدم دیگه نمی شد تو اون جای همیشگی وایسم دیگه بابام کمتر اون سوالای تکراری رو می پرسید و منم کمتر با ذوق جواب اشو می دادم...ولی هنوز پا بر جا بودن ...و من هنوز از شیشه عقب گذر جاده رو می دیدم...هنوز دوست اش داشتم! دیگه خیلی بزرگ شده بودم دیگه ماشین واسه مسافرت نبود ...هر جا می خوای بری برو سوار هواپیما شو ...تنها جایی که ماشین ور میداری شماله اونم با اون جاده چالوس کیپ تو دیگه از هر چی جاده اس دل زده می شی حالا که همه اون زمانا گذشته جاده هم واسه من گذشته...دیگه لذتی نمی برم از دیدن آسفالت جاده که محو از جلوی چشام می گذره...دیگه دوست ندارم برگردم عقبو راهیو که رفتیمو ببینم...حالا دیگه کاملا از جاده بدم میاد ...مخصوصا وقتی قراره با چشمای بسته گذشتنشو ببینم و نفهمم که کجای جاده ام...وقتی منتظری جاده بگذره واسه زندگیت تنها چیزی که تو دلته هراسه نه لذت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:38 PM توسط سحر |
|
|
دیروز دوباره رفتیم بیمارستان ...حتی اون استاجر خنگه هم اون جا نبود روپوش سفیدامونو پوشیدیمو رفتیم به پرونده خوندن ...اولین پرونده ای که خووندیم یه جوون ۲۱ ساله هم سن خودمون بود که سرطان داشته و بعد جراحی و شیمی درمانی تازه کلیه هاش مشکل پیدا کرده بود در عرض ۱ ماه ۱۲ کیلو کم کرده بود کراتینین سرم اش ۲۴ بود یعنی ۲۴ برابر حالت عادی!!خیلی گناه داشت از چاله در اومده بود افتاده بود تو چاه !!رفتیم دیدیمش زیر لحافش چپیده بود اگه نمی دونستم یه جوون ۲۱ ساله اس شک ندارم که فکر می کردم یه بچه ۱۰ ساله اس با اون جثه ی کوچیک.
مریض بعدی HIV+ بود خب اونم کلیه اش مشکل پیدا کرده بود نمی دونم شاید اونم گناه داشت البته بستگی داره چه جوری HIV گرفته نمی دونم شاید این طرز فکر یه کم بی رحمانه باشه...جالب اینه که مردم فکر می کردن ما دیگه ته پزشکیم...سلام خانوم دکتر سلام خانوم دکتر خلاصه آخرش رفتیم اورژانس.اون جا خیلی دیگه خر تو خر بود رفتیم بالای سر یه زن که داشتن معاینه اش می کردن همه جاش کبود بود رفتم پیش دکتر وایسادم ببینم چی می نویسه تو پرونده اش ماشاا... این دکترم که خط اش مثل همه دکترها عالی بود خلاصه به زور یه چند خطی خووندم ...اون خانوم چند سالی بود شیشه مصرف می کرد الانم اومده بود اورژانس چون یکی بد جور زده بودش...حالا من نمی دونم شوهرش بود کسی که ازش مواد می گرفت نمی دونم مهم این بود که اون رو تخت با یه بدن کبود مچاله شده بودو ناله می کرد...حتی این صحنه هم نتونس واسه من رقت بار باشه! همین جور که می گشتیم تو بیمارستان آدمای مختلفی رو می دیدیم بعضیا بیرون بخش رو زمین ولو شده بودنو گریه می کردن حتما عزیزشون تو اون بخش بوده نمی دونم ولی بازم در من اثر نکرد از بیمارستان که اومدیم بیرون میدون ولیعصر که رسیدیم یه دختر ۱۰ ساله داشت می زد و می خووند و یه جعبه رو به روش بود که مردم توش پول می نداختن ...اون جا بود که دلم یه جوری شد ...با خودم گفتم که اگه این دختر یه بچه بود مثلا مال فرشته مامانش هر روز می بردش مدرسه و می آورد و عصرا هم معلم پیانوش میومد باهاش کار می کرد بعدم معلم زبان و رقص ...یعنی یه چیزی تقریبا مثل دختر عمه هام یا بچگیای خودمون ...دلم سوخت خجالت کشیدم ازش ... دلم مشغول یه چیز دیگه اس ولی سانسور شده به طور کامل... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 1:48 PM توسط سحر |
|
|
دلم مسافرت می خواد .یه جورایی حالم داره از این شهر به هم می خوره .۷ ماهه از این شهر پوسیده بیرون نرفتم...ممم...خب دلم یه شمال توپ می خواد وای فکر کن چه حالی می ده...خب حداقل آرزو که بر جوانان عیب نیست!
خب از اون موقع هاییه که دارم به زور می نویسم نمی دونم چرا می خوام بنویسم ولی چیزی به ذهنم نمی رسه!! دیروز کلی خندیدیم بیچاره محبوبه گاهی دلش میومد تو دهنش از ترس ولی خب مجبور بود تحمل کنه دیوونه بازیای منو...حالا خوبه مامانم نبود یا از اونم بدتر بابام...سکته می زدن در جا ...همین جوون بودن محبوبه باعث شد قلبش بتونه هیجان دیروزو تحمل کنه ااهه فکر کن من بشم عمه...!!!خنده می شه ها!!زن و شوهرای جوون می گن زود بچه دار نشن چون خودشون هنوز بچه ان و آمادگی بچه بزرگ کردنو ندارن...ولی من باید به محبوبه اینا بگم هنوز هنوزا بچه دار نشن من هنوز آمادگی عمه شدنو ندارم!! عملا دارم شرو ور میگم نه؟؟مهم نیست جدی نگیر این واسه اینه که کلافه بودنمو بپوشونم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:0 PM توسط سحر |
|
|
dc شدم و چه سخت!!!باور نشدم و چه آسون!!!
آره این پست ام با سانسوره!!اما فهمیدنش سخت نیست واسه کسی که بخواد...مهم خواستنه! نمی دونم این خواستن عجب پدیده ی عجیبیه!!می تونه یه روز باشه یه روز نباشه!!خدایی چی رو می تونی با این خاصیت انعطاف پذیری زیاد پیدا کنی؟؟؟!! شاید این یه پست باشه واسه دل خودم شاید ...ولی حداقل دل من می خواد که باشه!شاید این تنها جاییه که خواستنمو نباید ثابت کنم..شاید تنها جاییه که عصبانیت باعث فراموشی نمی شه!! نمی دونم ...نه دروغ گفتم میدونم...میدونم و باور دارم ولی باور من این جا فقط یه حباب بود واسه دیگری لحظه ای و ناپایدار!!می دونم که دوست نداشتم این جوری بشه ولی دوست داشتن من مهم نبود اوصولا جدیدا فهمیدم که این آدما اگه بهونه رو اختراع نمی کردن چه جوری رفتارشونو توجیح می کردن؟؟شاید بگی تو خودت آخر توجیح هستی ولی من بازم می گم...دلم پرینت نمی شه شجاعت چیز خوبیه ...آدم شجاع باشه و بهونه نیاره عالیه...چون اگه بهونه ها واقعی باشه من باید برم آدم شناسیمو بدم و باهاش آدامس خرسی بخرم!! دوست دارم بنویسم .می دونی؟ این جا اثبات نمی خواد ...این جا دل نوشته هاس!!نمی دونم شاید دلم پیرینت شد!!ولی الان می دونم که واسه دلمه نه هیچ چیز دیگه ای ... نمی دونم احساس می کنم یه کم دلم با خدا قهره!!البته نمی شه گفت قهر می دونی بیشتر از این که قهر باشه دلش گرفته اس!!آخه خدا؟؟خدا مگه من با تو حرف نزده بودم؟؟مگه نگفته بودم اگه خودت دوست داری کمکم کن؟؟؟پس کمکم کردی که بد این جوری یه هو وسط راه دستمو ول کنی؟اینه رسم لوطی گری؟؟نمی دونم شاید بگی تو نمی فهمی فعلا بعدا می فهمی...ولی خدا من حداقل اینو می فهمم که تو منو وسط راه ول کردی...باورم نمی شه خدا ...من به عهده ی خودت گذاشته بودم ...فقط می خواستی حال منو بگیری...ای ول خدا حالمو خوب گرفتی...حالمو بد گرفتی...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 4:18 PM توسط سحر |
|
|
فاطی و فری مشهدن نه که فکر کنی این دو تا یه روز در میون میرن مشهداا!!!امروز کلاس باحالی داشتیم .خوشم میاد از این دکترا جوری می گن آدم کشتیم که انگار پشه کشتن...خیلی جالبه یه پزشک با یه سوال فوق العاده معمولی می تونه یه زندگی سالم به یکی بده و با فراموش کردن اون سوال میتونه همون مریض رو بکشه!!خیلی خدا بود اصلا تو تصورت نمی گنجه که چقد ساده می شه این کارو کرد همین استاد ما تو ۴ ۵ تا case یادش رفت اون سوالای به ظاهر بی اهمیتو بپرسه و همگی رو فرستاد اون دنیا!!نمی دونم زندگی اون قدا هم با ارزش نیست که مردم دارن خودشونو واسه نگه داشتنش می کشن وقتی مرز بین بودن و نبودن این قد احمقانه اس چرا بعضیا فکر می کنن همیشه هستن؟؟همیشه وقت هست؟؟همیشه می شه همه چیزو جبران کرد؟؟ ...واقعا چنین آدمایی خیلی گناه دارن کاشکی یکی بیدارشون می کرد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:45 PM توسط سحر |
|
|
آقاااااا من توانشو ندارم چرا فکر می کنی می تونم این جوری رو تحمل کنم من بچه لوس سوسول بابامم من نمی تونم کلافه ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 8:26 PM توسط سحر |
|
|
آخرین شب تعطیلی رو دارم با غم غریبی می گذرونم...البته غم واسه تموم شدن این تابستون یه هفته ای نیست...من عادت کردم به دانشگاه و درس و غیره ولی این بغضی که تو گلومه واسه نبودنه!!!!نبودنت اونم بی دلیل واسم احمقانه به نظر می رسه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:5 PM توسط سحر |
|
|
چشام از دیدن خسته شده...میخوام چشامو ببندم و فقط با حس هام بقیه روزارو بگذرونم ...شاید وقتشه که دیگه بفرستمش مرخصی!!مخم هنوز هنگ نکرده ولی اگه یه کم دیگه فرصت بهش بدم حتما صدای ترکیدنشو میشنوم پس پیشگیری بهتر از درمانه... بهتره بره مرخصی.بدنم سالمه فکر کنم باید تصمیمو به عهده ی خودش بذارم می خواد بمونه می خواد نمونه برام فرقی نمی کنه
امااااااا دو تا چیزو نمی تونم بفرستم برن...دل و احساسم...شرمنده شما باید همین جا بمونین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 7:52 PM توسط سحر |
|
|
خب با این که کلی واسه این تابستون ۱ هفته ای نقشه کشیدم ولی ۲ روز اولشو چپیده بودم تو خونه!البته اون مهم نیست فردا کلی کار دارم تازه شاید یه اتفاقیم بیفته دوس دارم زودتر بفهمم چی میشه...کاشکی یه watcher بودم این جوری حداقل می دونستم که فردا قراره چه اتفاقی بیفته...الان من باید افسرده باشم به خاطر فیزیولوژی بدنم ولی خب این قدر اتفاقای خوب برام افتاده که بدنم تسلیم شده!!!
نمی دونم حسم می گه خدا هم خوشحاله!!خدا درست فکر می کنم نه؟؟آخه بهت گفتم اگه راضی هستی ...و خب این اتفاق افتاد!یعنی تو راضی بودی دیگه؟؟نمیدونم شاید شب قدر معجزه خودشو انجام داده من که دیگه کلا نا امید بودم نمی دونم چی شد که یه هویی ورق عوض شد یعنی دقیقا ۱۸۰ درجه عوض شد خدا می گن اگه خدا خواسته هاتو زود بهتون بده یعنی می خواد از شرتون راحت باشه ولی خواسته های بنده های خوبشو زود نمی ده...تو خیلی زود خواستمو بهم دادی ولی من فکر نمی کنم بنده بدی باشم بیشتر این جوری فکر میکنم که صدای من برات آشنا بوده...تو با آشناها خدا خیلی خوب تا می کنی نه؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:15 AM توسط سحر |
|
|
وایی کمتر از ۳ ساعت دیگه سند تابستون ۱ هفته ایم ۶ دنگ به اسم من زده می شه!!! خدایا من این یه هفته تابستونو چه جوری بگذرونم که هم تو راضی باشی هم بنده تو؟!!!!
و اینک تابستان شروع شده است!!! ووااییی تابستون منم شروع شد وای ولی جاتون خالی یه امتحان انگلی دادم که نمره اش انگل وار میمونه تا آخر عمرم تو کارنامه ام البته با گشادی من و ماجراهایی که خودم واسه خودم درست کردم بهتر از این نمی شد انتظار داشت.با همه این اوصاف دنیا رو عشقه منم دیگه لازم نیست نگران نمره و کامل بودن جزوه هام باشم ببینم اصلا درک می کنی من چی می گم؟؟؟!!! دلم می خواد برم شهر کتاب یه عالمه کتاب توپ بخرم و بخوونم مخم بیچاره هنگ کرد از بس فقط بیماری و انگل و ... توش ریخته شد.وای یه چی بگم بین خودتون بمونه...تا حالا کسی رو دیدین که از تهران به اصفهان فیلم سفارش بده؟؟شرمنده ام ولی من این سوتی قرن رو دادم و الان اون فیلما داره با لاک پشتای مخصوص پست پیشتاز به سوی من میان!! وای خدا من با این همه برنامه که یه هفته کمه واسم...ولی بازم حکایت همون لنگه کفش و بیابون و این جور چیزاس!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 6:43 AM توسط سحر |
|
|
دوباره به عرفان رسیدم واسه چی باید درس بخوونم وقتی قراره نمره ام عوض بشه؟؟بی خیال بابا فردا آخریشه میره پی کارش!!بی خیال درس
خب جالبه آدم می مونه تو کارای خودش...کاشکی یکی میومد کارای منو بهم توضیح بده من که خودم چیزی درک نمی کنم آخه نه خدایی کلا یه کارایی می کنم که خودم به حال خودم افسوس می خورم...اشکال نداره سحر این به خاطر اینه که دیگه مخت ...یده!! واایی دلم واسه کوه تنگ شده بذار این یکی آخریو بدم هر روز میرم کوه البته تو این یه هفته(چه طولانی!!!)که تعطیلم!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 7:28 PM توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
بین ابتدا و انتها در گردشم.یه روز آخر خط یه روز اول راه...
|
| اراجیف قبلی |
|
اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 |
|
RSS
|